Freitag, Januar 30, 2004
منو دوست داري، می دونم. من ولي، تو را ديگه نه. می خوای که دوباره با هم باشیم، گر چه هیچوقت جرات گفتنش را پیدا نکردی، من ولی نمی خوام. می دونی چقدر سخت بود روزی که از هم جدا شدیم، یادته دلیلش را نتونستی رودررو بهم بگی، توی chatroom گفتی، دنیای مدرن احمقانه! دقیقا یک هفته مونده بود به کریسمس. میدونی چرا اینقدر از کریسمس بدم میاد؟ می دونی چرا هرسال silvester یه احساس دوگانه دارم. احساس درد و رنجی که گرچه التيام يافته، ولی... و احساس شروع دوباره و فراموش کردن همه ی....
Abonnieren
Kommentare zum Post (Atom)
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen